سال نو مبارک
بهار امسال را ارج مينهيم و به اميد سالي پر از شور رسيدن سجده بر خاك مي ساييم
با توكل
از او ياري ميخواهيم
فانوسها را مثل هر سال بر در
قلب ها را روشن
عشق را فرياد ميزنيم
سحر بود و صبح تاریک دلم تنگ بود ابری میان منو خورشید حائل بود گنجی پشت چشمی در خاک بود
خاک با باران سیراب بود کنج ی ناوداانی خسته از شر شر و خیس شدن مرغی در ارزوی پرواز بود بهانه اش سنگینی پر وبال بود
در انتظار قصه شب شب غصه روز
دیر وز و فردا
ایمان در دست گاهی مایه ارامش گاهی ملعبه دست چون تسبیح
پشت چهار دیوار روح و جسم ازادی تن را میجویم نه روح را قل زنجیر دل فردا ها باز خواهم نمود
کاش میتوانستم دیده ام را خواب کنم و در اوج صفا در میان امواج دریایی ارام خودم را شلاق بزنم
خورشید صورتم را بسوزاند خاک زیر پایم مایه دلتنگی ام نباشدکاش هیچ وقت صبح نمی شد
يه روزي انتقام از عشق ميگيرم
يه روزي تنهاي تنها ميميرم
يه روزي ميكنم عاشق دريا
دلشرو ولي ميگم كويرم
توي ابرايي ومن روي خاكم
يه روزي ميام
خورشيد ميشم
تا كه ببيني بر فرازم
چرا ترديد
چرا تشويش
يه روزي عاشقت ميشم ميمرم
ميگي كه عاشقم
اما نه دريا
كويروميخام
تا توش گل نرگس بكارم
مدتی است که دیگر رفیق شفیقم را نمیبینم گویا تمام روشناییها به خواب رفته اند.
همه در ظهر تابستان سراب آب می بینند ومن در نیمه شبی زمستانی سراب نور باز بد نیست لا اقل تنها نیستم وسایه ام را در کنارم حس می کنم ولی حیف همه سراب ها خیالی اند و در چاله ای که افتاده ام توان برخاستن ندارم مدت زیادی است که گویا در انجا افتاده بودم و فریاد میزدم
در اوج فریاد غرور می زدم تا خود را از منیتی که در چنگ ان گرفتار آمده ام رهاکنم اما حالا برای نجات خود که در گل و لای افتاده فریادی از ترس می کشم
رهگذر خسته او نور تمنا میکرد
به شب تار به ره باز مدارا می کرد
سجده ای رو به طلوع
زدل خسته او تار خدایا می کرد
اسمان را به ندامت سنگ خارا میکرد
نه نشانی نه پیامی
چه رو بغض دل ارا می کرد
is accepting things as they are , and then ,
if necessary , acting calmly and cheerfully
.to improve them
واقعيت را همان گونه كه هستند بپذيريد سپس در صورت ضرورت
زيركانه و با آرامش كيفيت آن را بهبود و ارتقاء بخشيد
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

آسمان رنگ سرخ عاشقي
تنها شدن
در غروب بي يارو دل غمگين شدن
تا سياهي راه رفتن مجنون شدن
با دو چشمك از ستاره بي خود شدن
ديده وا كردن سپيدي ديدن و
غمگين شدن
كاش آن شب
آن ستاره
هرگز نمي آمد به خواب
راه من گم مي شد و
ديده سنگين نمي شد از نگاه
پير زني نابينا زجه اي از پس دردش پيدا
همه سرمايه او دختري تنگ دلش
دخترك چشم دل اوست
خسته از تحقير همه آدمها
مادرت نابيناست
پيرزن مي گريد
دست دختر را مي فشارد ناگاه
مادر اين مرگ من است كه به ره مي آيد
غصه توست ميكشد در زنجير
قلب بيمار مرا
نفسي از ته دل تا كه آخر شود اين عمر
وليكن
دخترك ميخندد
ميكشد دستش را زير چشم مادر
مادرم خدايي آن بالاست
كه نگاهش اينجاست
احساسات خود را از طريق چشمانتان به ديگران انتقال دهيد.
خود را زياد تو دار و پيچيده نشان ندهيد تا مردم مانند هديه
كريسمس كه تكان مي دهندتا داخل آن را حدث بزنند دست به
تجزيه و تحليل شخصيت دروني شما نزنند .
والترز
Express your feelings through your eyes.
Dont be so wrapped up inyourself that people
have to shake you, like achristmas present,
to guess whats inside.
يكي را دل از دست رفته بودو ترك جان كرده ومطمح نظرش جايي خطرناك و مظنه هلاك.
نه لقمه اي كه مصور شدي كه به كام آيديا مرغي كه به دام افتد .
چو در چشم شاهد نيايد زرت
زرو خاك يكسان نمايد برت
باري به نصيحتش گفتند :ازين خيال محال تجنب كن كه خلقي هم بدين حوس كه توداري اسيرند و پاي در زنجير بناليد و گفت
دوستان گو نصيحتم مكنيد
كه مرا ديده بر ارادت اوست
جنگجويان به زور پنجه اوكتف
دشمنان را كشندو خوبان دوست